نتایج یافت شده برای:

ژان_پل_سارتر

پادشاهی بود که در جنگ شکست خورده و اسیر شده بود. او آن جا در کنج اردوی فاتح بود. پسر و دخترش را دید که زنجیر کشیده از جلویش می گذرند. گریه نکرد، چیزی نگفت. بعد از آن ها یکی از خدمتکارانش را دید که می گذرد، او هم به زنجیر کشیده شده بود. پس بنای نالیدن و مو کندن گذاشت. تو می توانی مثال هایی از خودت بسازی. می بینی، زمان هایی هست که آدم نباید گریه کند وگرنه ناپاک می شود. ولی اگر کنده ی چوبی روی پایش بیفتد، می تواند هر چه دلش بخواهد بکند، آه و ناله سر دهد، بگرید و روی پای دیگرش ورجه ورجه کند. #تکه_کتاب #تهوع #ژان_پل_سارتر