نتایج یافت شده برای:

بلوط

دلم گاهی بیقرارِ مرگ می‌شود اصلا در زندگی دقایقی می‌شود که احساس می‌کنم روحِ من شتابان به دنبالِ فرشته‌ی #مرگ است، و او شتابان در حالِ گریزِ از من. نه، نه اینکه فکر کنید زندگی را دوست ندارم. نه اینکه دلم صبح های دلنوازِ بهاری را نخواهد، یا اینکه دلم نخواهد در یک شب زمستانی در جمع دوستان چای بنوشم و خنده سر‌ دهم. نه بنظرِ من زندگی همین چشیدن‌ لحظه‌های کوتاه و عمیق است. ولی با تمام اینها، من گاهی افسارِ زندگی را گم می‌کنم و دلم به سمت نیستی می‌شتابد! اصلا شاید #زندگی در همین نیست بودن باشد... نیست بودنی که حتی نمی‌دانیم نیستی است یا هستیِ دوباره...! #بلوط_نوشت #بلوط #فی_البداهه
مگر می‌شود، ما چون بردگانی که سنگ‌ها و چوب های اهرام را بر دوش می‌کشیدند و در بین سنگ ها مدفون می‌شدند، ما نیز غم و دردِ زندگی را بر دوش می‌کشیم و آن را در زیر تَلی از خاک مدفون خواهیم کرد. براستی #آدمی از برای چه آفریده شده است؟ #بلوط #بلوط_نوشته
کلید رو انداخت تو قفلِ درِ خونه، صدای چرخش کلید تو قفل، تویِ خونه پیچید و درب باز شد. و بعد از اون صدای جیر جیر لولایی که ماه‌ها بود روغن‌کاری نشده بود دوباره به سکوت و تاریکیِ درونِ خونه حمله برد اما این صدا هم در نطفه خفه شد و درب را بست... دست راستش رو به دیوار کشید و کلید برق رو پیدا کرد، چراغ روشن شد، چراغی کوچک و کم نور، اما بیش از اون نور نیاز نداشت، چون دیوارها و قابِ عکس ها هم گاهی سربازان بی‌رحمی می‌شدند و بر روحِ او هجوم می‌آوردند. خانه مثل همیشه سرد و ساکت بود. با خودش فکر کرد، شام چی بخورم؟ خسته بود اما دغدغه‌اش شام نبود. کُتش رو انداخت روی یکی از مبل ها و روی کاناپه دراز کشید. کتابی را که تا نصفه خونده بود از روی میز کنار کاناپه برداشت و شروع کرد به خوندن: « بَهار برگشت و برای آخرین بار به آرش نگاه کرد، انگار می‌دانست که این آخرین نگاه است، آخرین نگاه به کسی که تمامِ قلبش را تسخیر کرده بود. اما باید می‌رفت، گاهی #زندگی برای ما آدمها چیزهای می‌نویسد، چیزهای سخت و سنگین، چیزهایی که زیر بار سنگینی‌شان خم می‌شوی اما باز هم باید انجامشان دهی، چون راهِ دیگری نیست!. چیزهایی که تو را از درون مچاله می‌کنند اما تو از بیرون باید استوار بمانی! بهار لبخندی زد، به چشم های آرش زل زد برای آخرین بار، سپس رو برگرداند و رفت، و آرش همچنان همانجا ایستادن بود و از درون مچاله می‌شد...» #کتاب را بست و کنار گذاشت، افکارش اجازه نمی‌داد بیش از این بخواند، انگار زندگی حتی کتاب‌ها را هم برایش چون شمشیری کرده بود که هر ورقش زخمی بر روح و روانش می‌زد. چَشمانش را بست، سرمای خانه را بیشتر حس می‌کرد. اما یکباره حس کرد نیلوفر کنارش نشسته است و خانه دیگر سرد نیست، بوی غذا، بوی زندگی، بوی آغوش و بوی #عشق سراسر خانه را گرفته بود. سرش را برگرداند که صورتِ نیلوفر را دوباره ببیند اما از خواب بیدار شد... و باز هم خانه‌ای سرد و تاریک... #بلوط #بلوط_نوشت
حس می‌کنم دیگه دوست ندارم بنویسم 🙂 دلِ خودم که هیچ، با دلِ شکسته‌ی قلمم چه کنم؟🥺🥲 #بلوط
شعر را دوست دارد و منِ شاعر، چشمانش را... #بلوط
داشتم با خودم فکر می‌کردم که حالا دلم می‌خواست کجا باشم؟ یهو دیدم تو بیابون‌های آمریکا در اوایلِ قرنِ بیستم هستم، کنارِ تام جود و تلاش‌هایش برای زندگی... بعد خودم رو در اتاقی دیدم که نوازنده‌ی ویلون‌سل می‌نوازد و فرشته‌ی مرگ گوشه‌ای نشسته است و با نوای زندگی بخشِ موسیقی زنده می‌شود... بعد از اون خودم رو تو جزیره‌ای دیدم با بچه هایی که برای زنده ماندن، تبدیل به قاتل‌هایی شدن و تمام معصومیت خویش رو فراموش کردن، نوجوانانی که مثل بزرگترها شده بودند...در مدت چند روز...! بعد از اون خودم رو بر بلندای بلندی‌های بادگیر دیدم و داستانِ عاشقانه اش و آدمهای زیر خاکش مرا به فکر فرو برد... و حالا که دارم می‌نویسم، به راستی، هر کتابی تجربه‌ی یک زندگیست... شاید زندگی ما زیاد جالب نبود! اما در کتاب‌ها می‌توان خیلی زیبا زیست، بارها و بارها... #بلوط #بلوط_نوشت #خوشه_های_خشم #توقف_در_مرگ #ارباب_مگس_ها #بلندی_های_بادگیر
دلم آرزوهامو می‌خواد اما حتی یادم نیست که آرزو‌هایم چه بودند :) تنها یک سایه‌ی تاریک مانده است یک سایه‌ از آرزوهایم با این حال میدانم آرزوهایم قشنگ بودند :) چون حالم قشنگ بود... نه مثلِ حالا... #بلوط_نوشت #بلوط
مسیح از بالای صلیب چه دید؟ همان حواریون و آشنایانی که به او #خیانت کرده بودند مسیح #یهودا را می‌دید که لبخند میزد لبخندی بخاطر سی سکه... مسیح از بالای صلیب نزدیک ترین ادمهای زندگی‌اش را می‌دید که نظاره می‌کنند، و خون، این عصاره‌ی زندگیِ بخش، از میخ های کوبیده بر دست و پاهایش چون باران بر زمین می‌ریخت، شاید خون چون بارانی بود که میخواست بشوید... چه را بشوید؟ خیانت را نامردی را و بی‌حیاییِ جماعتی که نظاره می‌کنند... و من حالا اینجای زندگی #مسیح وار بر صلیبِ زندگی دنیا را می‌بینم و چه مسیح وار به پوچ بودنِ تمام این زندگی رسیدم... و من حالا اینجای زندگی مسیح وار بر صلیبِ زندگی تو را می‌بینم که لبخند می‌زنی... #بلوط #بلوط_نوشت
آه خون است گلوله است آتش است و انفجار و من مثلِ شاخهِ گلی شکسته در گلدانی خاک خورده و بجای مانده بر طاقچه از انفجاری بزرگ! دارم به روزهای پیشینِ می‌اندیشم روزهایی که دستانِ تو و نور نوازشگرِ تنِ نحیف من بودند... و می‌اندیشم... چه آرزوها، که تا هستند آدمی نمی‌بیند... چون آرامش.... #بلوط #بلوط_نوشته
گفتم: دلم می‌خواد بنویسم گفت: امشب؟ گفتم: آره گفت: راجب به چی؟ گفتم: نمی‌دونم و حالا هنوز هم نمی‌دانم نمی‌دانم چیست که در درونم میخواهد به بیرون پرتاب شود و مرا به نوشتن ترغیب می‌کند نمیدانم انگار دوست دارم تمامِ وجودم را بکشم بیرون و پرت کنم گوشه‌ای و فقط بگویم: بس کن، چه می‌خواهی از جانم دگر؟ اما نه انگار من در درونم اسیرم اسیری که در عذاب است اسیری که خواب را از او گرفته اند اسیری که تمامِ دوستانش را جلوی چَشمانش به گلوله بسته‌اند تمام باورهایش را! و حالا او را زنده گذاشته اند تا هر روز از سلولَش بیرون کشند و در گوشش زمزمه کنند که توهمه چیزت را از دست داده ای! مقاومت نکن! و باز این تنها مانده در دنیایِ زنده‌گانِ بی‌رحم می‌ماند و روزی دگر باز داستان همین است! و نمی‌دانم به راستی نمی‌دانم نمی‌دانم چیست در درونم که مرا نگه داشته است! چیزی جز درد نیست... درون درد و بیرون درد آه چه اَبر دردِ انسانِ مانندی شدم... نمی‌دانم... #بلوط
چند روز قبل رفتم رستوران و کارمند اونجا موقع تسویه اشتباها مبلغ بیشتری از کارت من کشید. مجبور شدن مبلغ اضاف رو بصورت نقد به من برگردونن، یکسری تراول پول بودن، با خودم گفتم حالا این پول های کاغذی رو چه کنم... نوروز شد و بخشی از این دول قسمتِ خواهر زاده ها و برادر زاده ها شد... یه تراول مونده بوده... امروز دیدمش تو کنسول با خودم گفتم این قسمت کیست؟!؟! و تراول رو گذاشتم تو داشبورد... عصر رفتم بیرون، رفتم جلوی کافه ای که اغلب اوقات میرم اونجا و سفارشِ یه کاپوچینو دادم... منتظر آماده شدن سفارش بودم که پیرزنی اومد و سرش رو کرد تو سطل زباله و ناکام و مایوس به راه خودش سرگردان، ادامه داد... دویدم تراول رو از داشبورد برداشتم... با خودم گفتم قسمتِ این مادرِ مظلومه... داشت میرفت صداش زدم مادر جان، روشو برگردوند... گفتم: مادر این عیدی توست... لبخند زد... چروک های صورتش رنگ شادابی گرفت انگار خدا بود هنگامی که آدمی را آفرید همانقدر شاد و امیدوارم... به همون لهجه‌ی شیرینِ لری گفت: دا کی تنه رسوند؟ (پسرم کی تو رو رسوند به من) لبخند زدم و برگشت... دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم اما صدای دعاهای خیرش رو می‌شنیدم و من هم لبهایم لبخند زد... با خودم فکر کردم گاهی با چیزهای کوچیک هم میشه شاد بود... اگر شادی را تقسیم کنیم... #داستانک #بلوط
دارم به ذهنم فشار می آورم که چیزی بگوید اما انگار من سربازان یونانی هستم و تمامِ‌ من شهر تروا این دروازه باز نمی‌شود این راه گشوره نمی‌شود راهی به شهر خودم نمی یابم حالا به دنبال اینم اسبی را به فریب به درون شهرِ دلم بفرستم بلکه بتوانم راه نفوذی پیدا کنم و آن را فتح کنم... درد هایم زیاد شده است حالا انجای زندگی من هستم و من هستم و منی که نمی شناسم اصلا انگار یک چیزی در من در جای خودش نیست یک چیزِ ناشناس که نمیگذارد من آرام بگیرم نمی دانم این تقاص کدام گناه در کدام زندگیِ گذشته ام هست که در این تناسخ اینگونه مرا به در و دیوارِ زندگی می‌کوبد چنان که حالا گاهی فکر مرگ حالم را خوش می کند! #متن_نوشته #بلوط