کلید رو انداخت تو قفلِ درِ خونه، صدای چرخش کلید تو قفل، تویِ خونه پیچید و درب باز شد. و بعد از اون صدای جیر جیر لولایی که ماه‌ها بود روغن‌کاری نشده بود دوباره به سکوت و تاریکیِ درونِ خونه حمله برد اما این صدا هم در نطفه خفه شد و درب را بست... دست راستش رو به دیوار کشید و کلید برق رو پیدا کرد، چراغ روشن شد، چراغی کوچک و کم نور، اما بیش از اون نور نیاز نداشت، چون دیوارها و قابِ عکس ها هم گاهی سربازان بی‌رحمی می‌شدند و بر روحِ او هجوم می‌آوردند. خانه مثل همیشه سرد و ساکت بود. با خودش فکر کرد، شام چی بخورم؟ خسته بود اما دغدغه‌اش شام نبود. کُتش رو انداخت روی یکی از مبل ها و روی کاناپه دراز کشید. کتابی را که تا نصفه خونده بود از روی میز کنار کاناپه برداشت و شروع کرد به خوندن: « بَهار برگشت و برای آخرین بار به آرش نگاه کرد، انگار می‌دانست که این آخرین نگاه است، آخرین نگاه به کسی که تمامِ قلبش را تسخیر کرده بود. اما باید می‌رفت، گاهی #زندگی برای ما آدمها چیزهای می‌نویسد، چیزهای سخت و سنگین، چیزهایی که زیر بار سنگینی‌شان خم می‌شوی اما باز هم باید انجامشان دهی، چون راهِ دیگری نیست!. چیزهایی که تو را از درون مچاله می‌کنند اما تو از بیرون باید استوار بمانی! بهار لبخندی زد، به چشم های آرش زل زد برای آخرین بار، سپس رو برگرداند و رفت، و آرش همچنان همانجا ایستادن بود و از درون مچاله می‌شد...» #کتاب را بست و کنار گذاشت، افکارش اجازه نمی‌داد بیش از این بخواند، انگار زندگی حتی کتاب‌ها را هم برایش چون شمشیری کرده بود که هر ورقش زخمی بر روح و روانش می‌زد. چَشمانش را بست، سرمای خانه را بیشتر حس می‌کرد. اما یکباره حس کرد نیلوفر کنارش نشسته است و خانه دیگر سرد نیست، بوی غذا، بوی زندگی، بوی آغوش و بوی #عشق سراسر خانه را گرفته بود. سرش را برگرداند که صورتِ نیلوفر را دوباره ببیند اما از خواب بیدار شد... و باز هم خانه‌ای سرد و تاریک... #بلوط #بلوط_نوشت