balut 📚️

آخرین بازید: برای مشاهده وارد شوید
مسیح‌ام، پس از بوسه‌ی یهودا...
یک بروزرسانی خفن داریم شما اسم نسخه بعد را انتخاب کنید! ببینم کدوم نویسنده رو بیشتر علاقه دارید؟
سلام دوستان آیا هنگام استفاده از گروتمان افت سرعت یا کندی در باز شدن صفحات دارید؟
دلم گاهی بیقرارِ مرگ می‌شود اصلا در زندگی دقایقی می‌شود که احساس می‌کنم روحِ من شتابان به دنبالِ فرشته‌ی #مرگ است، و او شتابان در حالِ گریزِ از من. نه، نه اینکه فکر کنید زندگی را دوست ندارم. نه اینکه دلم صبح های دلنوازِ بهاری را نخواهد، یا اینکه دلم نخواهد در یک شب زمستانی در جمع دوستان چای بنوشم و خنده سر‌ دهم. نه بنظرِ من زندگی همین چشیدن‌ لحظه‌های کوتاه و عمیق است. ولی با تمام اینها، من گاهی افسارِ زندگی را گم می‌کنم و دلم به سمت نیستی می‌شتابد! اصلا شاید #زندگی در همین نیست بودن باشد... نیست بودنی که حتی نمی‌دانیم نیستی است یا هستیِ دوباره...! #بلوط_نوشت #بلوط #فی_البداهه
صبح داشتم لیست صد کتابِ برتر رو توی نت می‌دیدم. میخواستم چند کتاب انتخاب کنم و بخرم. تعدادی از کتاب‌هایِ تو لیست رو خونده بودم. موقع اسکرول کردن که چشمم به کتاب‌هایی که خوندم می‌افتاد، برای یک لحظه لبخندی روی لب‌هام می‌اومد. انگار هر کتاب منو به دنیایی می‌برد. دنیایِ پر از غم و شادی، عشق و خیانت، غرور و تعصب و درد و آرامش... گاهی دلم می‌خواد می‌شد کتاب ها را زندگی کرد... اگه می‌شد کتاب‌ها را زندگی کرد، شما کدام کتاب را انتخاب میکردین؟ من شاید #مرشد_و_مارگاریتا شاید هم #جنایت_و_مکافات
از حدودای سال ۸۸ که #برنامه_نویسی رو شروع کردم همیشه هر وقت یکی سوال می‌پرسید چرا برنامه نویسی؟ فقط یک کلمه می‌گفتم: چون خلق می‌کنم! همیشه دوست داشتم این خلق کردن را. دوست داشتم خلق کردن یک صفحه‌ی وب، خلق کردن یک نرم افزار موبایل یا قطعه ای کد را. این خلق کردن همیشه به من حسِ خالق بودن می‌داد! حسی که می‌توانستم خدا را درک کنم! خدا را، زمانی که مرا آفرید! حالا مدتی هست که گاهی می‌نویسم. و امروز داشتم فکر می‌کردم چقدر نوشتن جالب هست! این نوشتن‌هایم، این داستانک‌هایم، هرکدام یک دنیاست! هر کدام خلقِ یک احساس است! خلق یک زندگی خیالی و احساسی...! و این خلق کردن چقدر لذت بخش است. چه توی الگوریتم و کد و چه توی دنیایِ جذابِ کلمات، استعاره ها و توصیفات... و من لذت می‌برم که خلق می‌کنم. به راستی خداوند چه لذتی برد وقتی ما را خلق کرد...؟؟؟!
آپدیت بعدی یه آپدیت کاملا کتابی هست! آماده بشیم برای کتابی شدن :) حالا این وسط گروتمان رو به دوستان کتابخوانتون معرفی کنید بد هم نمیشه ها :) بله
سلام دوستان امیدوارم قابلیت های جدید لذت کار با گروتمان رو برای شما بیش از پیش کنه. لطفا اگر احیانا باگی یا خطایی خوردید اینجا گزارش بدین. متشکرم. چطوره فیچرهای جدید؟ لذت میبرید؟؟؟ 😇😇😇
خوشبخت کسی است که، به‌ یکی از این دو چیز، دسترسی دارد، یا کتاب‌های خوب، یا دوستانی که اهلِ #کتاب باشند. #ویکتور_هوگو
مگر می‌شود، ما چون بردگانی که سنگ‌ها و چوب های اهرام را بر دوش می‌کشیدند و در بین سنگ ها مدفون می‌شدند، ما نیز غم و دردِ زندگی را بر دوش می‌کشیم و آن را در زیر تَلی از خاک مدفون خواهیم کرد. براستی #آدمی از برای چه آفریده شده است؟ #بلوط #بلوط_نوشته
دوستان، وقتتون بخیر آخر هفته شد نمی‌خواید چندتا عضو جدید اضاف کنید 🥲🙃😇 گروتمان رو معرفی نمی‌کنیدااااا😶‍🌫️ کلی فیچر منتظره که بیاد رو گروتمان📥📥📥
یه آپدیت خفن دارم رو سایت بر آخر هفته. چند فیچر جذاب داریم که لذت کار با گروتمان رو چند برابر میکنه. ولی به شرطی که ۵ کاربر حداقل به جمع ما اضاف بشه. ۵ کاربر متمدن و کتابخوان و ادب دان. بسم الله، آپدیت میخواید؟ معرفی کنید 🙃
#عشق چیزی بسیار فراتر از میل به آمیزش جنسی است. عشق ابزار اصلی فرار از تنهایی ای است که بر سرتاسر بخش عمده زندگی مردان و زنان مستولی است. #برتراندـراسل
با آپدیت جدیدمون حال میکنید یا نه؟‌ البته احتمالا باگ داشته باشه برخی جاها، اگه مشاهده کردین ممنون میشم اطلاع بدین
یکسری فیچر(قابلیت) میخوام به #گروتمان‌مون اضاف کنم نظر شما چیه؟ قابلیت دارک مود نمایش بازدید کنندگان پروفایل من قابلیت ری اکشن روی پست ها قابلیت ارسال ایموجی و گیف توی نظرات قابلیت کات کردن تصویر هنگام ارسال تصویر و کاور پروفایل ارسال اس ام اس یاداوردی به کاربران اگه مثلا دو هفته تو سایت فعالیت نداشتن شما چی پیشنهاد میدین که حس بهتری داشته باشیم تو گروتمان؟
روز #زمین، روزی برای افزایش آگاهی و قدردانی نسبت به محیط زیست کرهٔ زمین است. این روز دو بار در سال، یک بار در طول فصل #بهار در نیمکره شمالی و در طول فصل پاییز در نیمکره جنوبی برگزار می‌شود. روز زمین پاک در ۲ اردیبهشت و فردای این روز ۳ اردیبهشت روز جهانی کره زمین است. #زمین، گاهی که بهش فکر میکنم زمین خیلی سخاوتمند هست و خیلی هم با تحمل ما آدم‌ها که بسیار هم نالایقِ این نعمت‌ها هستیم قرن‌هاست منابع زمین رو استفاده می‌کنیم، توازن این سیاره‌ی جذاب رو بهم میزنیم، بدون کوچکترین تفکری و زمین، سخاوتمندانه ما رو تحمل می‌کنه... واقعا زمین سخاوتمند و بخشنده است... امروز روزِ زمینِ و من دوستش دارم :)
باید این خبر مسرت بخش رو اینجا هم بنویسم که: بلاخره فروردین 1405 تموم شد 🫠😍🤣 ان‌شالله ده ها فروردین بسلامتی بگذرونید ولی این فروردین، فروردین نبود یک قرن بود🫠
گوشیم زنگ خوردم مغازه‌ دارِ جلوی خونه بود. - نبودی یه بسته‌یِ پستی اومد مال توئه؟ - آره آره، مراقبشون باش، نَم نبینه ها - مگه چیه تو جعبه؟ - #کتاب ...
توی زندگی هیچ‌گاه بلند نخندید آدمها چشمِ دیدنِ خنده‌هایتان را ندارند... سنگی می‌اندازند دندانتان می‌شکند دیگر میترسید از خندیدن...:) می‌ترسید... و خنده را فراموش می‌کنید. آرام برای خودتان زندگی کنید، برای خودتان... نه برای هیچ چیز یا هیچ کسِ دیگر، تنها برای خودتان... تا همیشه، تنها برای خودتان...
این داستانک رو چند سال قبل نوشته بودم. تو تلگرام دیدمش: زندگی نخواهی کرد خندید و گفت: مگه میشه آدم یک نفر رو چند سال دوست داشته باشه و نتونه این رو بهش بگه؟ محسن که حالا برای اولین بار این همه جلو اومده بود و پر بود از استرس و اضطراب، آب دهنش رو قورت داد، نفسش رو نگه داشت و گفت: آره لیلا خانم من شما رو که میبینم خودم رو گم میکنم نمیدونم چرا اینطوره این مربوط به الان نیست از همون ترم اول و اولین دیدار من این حس رو دارم و البته خیلی هم دوستش دارم مثلِ، مثلِ... محسن همینجا سکوت کرد دلش می خواست در ادامه حرفش بگه، مثلِ دوست داشتن شما، اما نفسش یاری نداد و بیشتر از این توان سرهم کردن کلمات رو نداشت. خودش رو بعد از ۶ ترم جلوی کسی می دید که هرگز جرات نکرده بود به این اندازه بهش نزدیک بشه، از ترس بود یا خجالت خودش هم نمی دونست فقط این حسِ دوست داشتن و تپیدن قلبش رو خیلی دوست داشت پر از لذت بود و ترس. لیلا در حالی که کم کم لبخند از روی لبش محو و جاش رو به یه صورت جدی می داد با جدیت گفت: اما این درست نیست آقا محسن، راستش من توی رابطه ام و از رابطه ی خودم بسیار راضی هستم. امیدوارم بتونید #عشق زندگیتون رو پیدا کنید. ببخشید. #خدانگهدار. رنگ از صورت محسن پرید و چهره اش به رنگ لباس عروسی شد که تا لحظاتی قبل لیلا رو توی اون تصور میکرد؛ جزوه ای که با متن عاشقانه ی «این نامه رو لیلا فقط بخونه» مزین شده بود نقش بر زمین شد. و محسن تنها تونست با چشماش رفتن لیلا رو نظاره کنه.! دستی از پشت محسن رو از توی جهنمی که توش فرو رفته بود بیرون کشید. محسن سرش رو برگردوند، احمد بود که از دور تمام اتفاقات رو دیده بود.  احمد که سیگاری به لب داشت با اون صدای خش دارش گفت: محسن؛ دیگه هیچوقت از ته دل زندگی نخواهی کرد… #داستانک #بلوط_نوشت
کلید رو انداخت تو قفلِ درِ خونه، صدای چرخش کلید تو قفل، تویِ خونه پیچید و درب باز شد. و بعد از اون صدای جیر جیر لولایی که ماه‌ها بود روغن‌کاری نشده بود دوباره به سکوت و تاریکیِ درونِ خونه حمله برد اما این صدا هم در نطفه خفه شد و درب را بست... دست راستش رو به دیوار کشید و کلید برق رو پیدا کرد، چراغ روشن شد، چراغی کوچک و کم نور، اما بیش از اون نور نیاز نداشت، چون دیوارها و قابِ عکس ها هم گاهی سربازان بی‌رحمی می‌شدند و بر روحِ او هجوم می‌آوردند. خانه مثل همیشه سرد و ساکت بود. با خودش فکر کرد، شام چی بخورم؟ خسته بود اما دغدغه‌اش شام نبود. کُتش رو انداخت روی یکی از مبل ها و روی کاناپه دراز کشید. کتابی را که تا نصفه خونده بود از روی میز کنار کاناپه برداشت و شروع کرد به خوندن: « بَهار برگشت و برای آخرین بار به آرش نگاه کرد، انگار می‌دانست که این آخرین نگاه است، آخرین نگاه به کسی که تمامِ قلبش را تسخیر کرده بود. اما باید می‌رفت، گاهی #زندگی برای ما آدمها چیزهای می‌نویسد، چیزهای سخت و سنگین، چیزهایی که زیر بار سنگینی‌شان خم می‌شوی اما باز هم باید انجامشان دهی، چون راهِ دیگری نیست!. چیزهایی که تو را از درون مچاله می‌کنند اما تو از بیرون باید استوار بمانی! بهار لبخندی زد، به چشم های آرش زل زد برای آخرین بار، سپس رو برگرداند و رفت، و آرش همچنان همانجا ایستادن بود و از درون مچاله می‌شد...» #کتاب را بست و کنار گذاشت، افکارش اجازه نمی‌داد بیش از این بخواند، انگار زندگی حتی کتاب‌ها را هم برایش چون شمشیری کرده بود که هر ورقش زخمی بر روح و روانش می‌زد. چَشمانش را بست، سرمای خانه را بیشتر حس می‌کرد. اما یکباره حس کرد نیلوفر کنارش نشسته است و خانه دیگر سرد نیست، بوی غذا، بوی زندگی، بوی آغوش و بوی #عشق سراسر خانه را گرفته بود. سرش را برگرداند که صورتِ نیلوفر را دوباره ببیند اما از خواب بیدار شد... و باز هم خانه‌ای سرد و تاریک... #بلوط #بلوط_نوشت