نتایج یافت شده برای:

زندگی

دلم گاهی بیقرارِ مرگ می‌شود اصلا در زندگی دقایقی می‌شود که احساس می‌کنم روحِ من شتابان به دنبالِ فرشته‌ی #مرگ است، و او شتابان در حالِ گریزِ از من. نه، نه اینکه فکر کنید زندگی را دوست ندارم. نه اینکه دلم صبح های دلنوازِ بهاری را نخواهد، یا اینکه دلم نخواهد در یک شب زمستانی در جمع دوستان چای بنوشم و خنده سر‌ دهم. نه بنظرِ من زندگی همین چشیدن‌ لحظه‌های کوتاه و عمیق است. ولی با تمام اینها، من گاهی افسارِ زندگی را گم می‌کنم و دلم به سمت نیستی می‌شتابد! اصلا شاید #زندگی در همین نیست بودن باشد... نیست بودنی که حتی نمی‌دانیم نیستی است یا هستیِ دوباره...! #بلوط_نوشت #بلوط #فی_البداهه
اکثر مردم هنگامی که به پایان کار می رسند و نظری بر گذشته می افکنند در می یابند که سرتاسر #زندگی را چون چیزی گذرا زیسته اند و با حیرت مشاهده می کنند که آنچه بی اعتنا از کنارش گذشته اند و لذتی از آن نبرده اند همان زندگی شان بوده است. #آرتور_شوپنهاور
انسان‌هایی که در #فقر زندگی می‌کنند از محدودیت‌هایشان آگاه اند. بنابرین بهترین استفاده را از منابع در دسترس خود می‌برند و پیوسته دست به خلاقیت می‌زنند. توجه داشته باشید که نیاز تاثیری قدرتمند بر خلاقیت دارد. مشکل ما با کسانی که در جوامع مرفه زندگی می‌کنند این است که آن ها حس محرومیت و به تبع آن خلاقیت در مواقع برخورد با کاستی را از دست می‌دهند. با پیشرفت علم و فنآوری انسان امروزه طول عمر بیشتری دارد. متاسفانه بیشتر ما ماه‌ها و حتی سال‌ها بدون تفکر به زندگی ادامه می‌دهیم و تلاشی برای بهبود وضعیت خویش نمی‌کنیم. تصور ما این است که زمان بی پایانی در اختیارمان قرار دارد. این تفکر به مرور ما را از واقعیت زندگی دور می‌سازد. این خیال باطل که انرژی بی پایانی برای رسیدن به خواسته‌هایمان داریم به سادگی ما را از تلاش سخت تر برای رسیدن به خواسته‌هایمان باز داریم. ما برای بسیاری از چیزها مرزی قائل نمی‌شویم. زمان، عمر، نیرو، انرژی، امکانات، شهرت، سرمایه و دوستانمان،همگی در نظر ما تا سال‌ها کنارمان خواهد بود؛ اما باید بدانید برای رسیدن به آرمان‌هایتان،باید بی‌وقفه تلاش کنید. در این راه مطالعه به پرورش استعدادها و مهارت‌هایتان کمک می‌کند. امروزه با فنآوری،بسیاری از چیزها دست یافتنی شده است. رفاه و فراوانی این تصور غلط را در ذهن ما به وجود می‌آورد که همواره در اوج خواهیم بود. بنابراین روز به روز در رؤیاهایمان غنی‌تر و توانمندتر می‌شویم. البته که در رؤیا پردازی محدودیتی وجود ندارد؛ اما این رؤیا پردازی متوهمانه ذهن و جسم ما را روز به روز ضعیف تر و فقیرتر می‌سازد و ساده لوحانه راه خود را برای زوال و نابودی هموار می‌کنیم. از داشته‌هایمان دلسرد و خسته می‌شویم و فراموش می‌کنیم که زنده ایم. در زندگی باید یک جنگجو باشید وجنگ نیاز به واقع بینی دارد. شاید دیگران زندگی و زیبایی را در رؤیاهای بی پایان ببینند؛ اما واقع بینی به شما درکی درست از واقعیت می‌دهد. در واقعیت زندگی، محدودیت‌ها همواره حضور دارند و با آگاهی از آن‌ها، می‌توانید راهکاری برای دستیابی به خواسته بیابید. باید واقعیت‌های زندگی را پذیرفت. #مرگ، یکی از واقعیات زندگی است. این حقیقت را بپذیرید که درهر لحظه امکان مرگ وجود دارد. بپذیرید چیزهایی هست که هرگز به آنها نخواهید رسید و کارهایی هست که هیچ وقت قدرت انجامش را ندارید؛ از جمله استعدادهایی که هرگز نخواهید داشت و ضعف جسمانی که گاه با آن به دنیا آمده اید و در طول زندگی قدرتی برای تغییرش ندارید. یک جنگجو این واقعیت زندگی را پذیرفته است. جنگجویان با آگاهی، بر توانایی هایشان تمرکز و نقاط قوت خود را تقویت کرده و سعی می‌کنند خلاقیت را در وجودشان پرورش دهند. آن ها آگاه اند چه زمان از سرعت خود بکاهند، چه هنگام کاری را تکرار کنند، چه وقت چیزی را از #زندگی شان کنار بگذارند و با درک صحیح از خود و محیطشان، به موفقیت‌های بیشتری دست ‌یابند. #رابرت_گرین
کلید رو انداخت تو قفلِ درِ خونه، صدای چرخش کلید تو قفل، تویِ خونه پیچید و درب باز شد. و بعد از اون صدای جیر جیر لولایی که ماه‌ها بود روغن‌کاری نشده بود دوباره به سکوت و تاریکیِ درونِ خونه حمله برد اما این صدا هم در نطفه خفه شد و درب را بست... دست راستش رو به دیوار کشید و کلید برق رو پیدا کرد، چراغ روشن شد، چراغی کوچک و کم نور، اما بیش از اون نور نیاز نداشت، چون دیوارها و قابِ عکس ها هم گاهی سربازان بی‌رحمی می‌شدند و بر روحِ او هجوم می‌آوردند. خانه مثل همیشه سرد و ساکت بود. با خودش فکر کرد، شام چی بخورم؟ خسته بود اما دغدغه‌اش شام نبود. کُتش رو انداخت روی یکی از مبل ها و روی کاناپه دراز کشید. کتابی را که تا نصفه خونده بود از روی میز کنار کاناپه برداشت و شروع کرد به خوندن: « بَهار برگشت و برای آخرین بار به آرش نگاه کرد، انگار می‌دانست که این آخرین نگاه است، آخرین نگاه به کسی که تمامِ قلبش را تسخیر کرده بود. اما باید می‌رفت، گاهی #زندگی برای ما آدمها چیزهای می‌نویسد، چیزهای سخت و سنگین، چیزهایی که زیر بار سنگینی‌شان خم می‌شوی اما باز هم باید انجامشان دهی، چون راهِ دیگری نیست!. چیزهایی که تو را از درون مچاله می‌کنند اما تو از بیرون باید استوار بمانی! بهار لبخندی زد، به چشم های آرش زل زد برای آخرین بار، سپس رو برگرداند و رفت، و آرش همچنان همانجا ایستادن بود و از درون مچاله می‌شد...» #کتاب را بست و کنار گذاشت، افکارش اجازه نمی‌داد بیش از این بخواند، انگار زندگی حتی کتاب‌ها را هم برایش چون شمشیری کرده بود که هر ورقش زخمی بر روح و روانش می‌زد. چَشمانش را بست، سرمای خانه را بیشتر حس می‌کرد. اما یکباره حس کرد نیلوفر کنارش نشسته است و خانه دیگر سرد نیست، بوی غذا، بوی زندگی، بوی آغوش و بوی #عشق سراسر خانه را گرفته بود. سرش را برگرداند که صورتِ نیلوفر را دوباره ببیند اما از خواب بیدار شد... و باز هم خانه‌ای سرد و تاریک... #بلوط #بلوط_نوشت