نتایج یافت شده برای:

بلوط_نوشت

دلم گاهی بیقرارِ مرگ می‌شود اصلا در زندگی دقایقی می‌شود که احساس می‌کنم روحِ من شتابان به دنبالِ فرشته‌ی #مرگ است، و او شتابان در حالِ گریزِ از من. نه، نه اینکه فکر کنید زندگی را دوست ندارم. نه اینکه دلم صبح های دلنوازِ بهاری را نخواهد، یا اینکه دلم نخواهد در یک شب زمستانی در جمع دوستان چای بنوشم و خنده سر‌ دهم. نه بنظرِ من زندگی همین چشیدن‌ لحظه‌های کوتاه و عمیق است. ولی با تمام اینها، من گاهی افسارِ زندگی را گم می‌کنم و دلم به سمت نیستی می‌شتابد! اصلا شاید #زندگی در همین نیست بودن باشد... نیست بودنی که حتی نمی‌دانیم نیستی است یا هستیِ دوباره...! #بلوط_نوشت #بلوط #فی_البداهه
این داستانک رو چند سال قبل نوشته بودم. تو تلگرام دیدمش: زندگی نخواهی کرد خندید و گفت: مگه میشه آدم یک نفر رو چند سال دوست داشته باشه و نتونه این رو بهش بگه؟ محسن که حالا برای اولین بار این همه جلو اومده بود و پر بود از استرس و اضطراب، آب دهنش رو قورت داد، نفسش رو نگه داشت و گفت: آره لیلا خانم من شما رو که میبینم خودم رو گم میکنم نمیدونم چرا اینطوره این مربوط به الان نیست از همون ترم اول و اولین دیدار من این حس رو دارم و البته خیلی هم دوستش دارم مثلِ، مثلِ... محسن همینجا سکوت کرد دلش می خواست در ادامه حرفش بگه، مثلِ دوست داشتن شما، اما نفسش یاری نداد و بیشتر از این توان سرهم کردن کلمات رو نداشت. خودش رو بعد از ۶ ترم جلوی کسی می دید که هرگز جرات نکرده بود به این اندازه بهش نزدیک بشه، از ترس بود یا خجالت خودش هم نمی دونست فقط این حسِ دوست داشتن و تپیدن قلبش رو خیلی دوست داشت پر از لذت بود و ترس. لیلا در حالی که کم کم لبخند از روی لبش محو و جاش رو به یه صورت جدی می داد با جدیت گفت: اما این درست نیست آقا محسن، راستش من توی رابطه ام و از رابطه ی خودم بسیار راضی هستم. امیدوارم بتونید #عشق زندگیتون رو پیدا کنید. ببخشید. #خدانگهدار. رنگ از صورت محسن پرید و چهره اش به رنگ لباس عروسی شد که تا لحظاتی قبل لیلا رو توی اون تصور میکرد؛ جزوه ای که با متن عاشقانه ی «این نامه رو لیلا فقط بخونه» مزین شده بود نقش بر زمین شد. و محسن تنها تونست با چشماش رفتن لیلا رو نظاره کنه.! دستی از پشت محسن رو از توی جهنمی که توش فرو رفته بود بیرون کشید. محسن سرش رو برگردوند، احمد بود که از دور تمام اتفاقات رو دیده بود.  احمد که سیگاری به لب داشت با اون صدای خش دارش گفت: محسن؛ دیگه هیچوقت از ته دل زندگی نخواهی کرد… #داستانک #بلوط_نوشت
کلید رو انداخت تو قفلِ درِ خونه، صدای چرخش کلید تو قفل، تویِ خونه پیچید و درب باز شد. و بعد از اون صدای جیر جیر لولایی که ماه‌ها بود روغن‌کاری نشده بود دوباره به سکوت و تاریکیِ درونِ خونه حمله برد اما این صدا هم در نطفه خفه شد و درب را بست... دست راستش رو به دیوار کشید و کلید برق رو پیدا کرد، چراغ روشن شد، چراغی کوچک و کم نور، اما بیش از اون نور نیاز نداشت، چون دیوارها و قابِ عکس ها هم گاهی سربازان بی‌رحمی می‌شدند و بر روحِ او هجوم می‌آوردند. خانه مثل همیشه سرد و ساکت بود. با خودش فکر کرد، شام چی بخورم؟ خسته بود اما دغدغه‌اش شام نبود. کُتش رو انداخت روی یکی از مبل ها و روی کاناپه دراز کشید. کتابی را که تا نصفه خونده بود از روی میز کنار کاناپه برداشت و شروع کرد به خوندن: « بَهار برگشت و برای آخرین بار به آرش نگاه کرد، انگار می‌دانست که این آخرین نگاه است، آخرین نگاه به کسی که تمامِ قلبش را تسخیر کرده بود. اما باید می‌رفت، گاهی #زندگی برای ما آدمها چیزهای می‌نویسد، چیزهای سخت و سنگین، چیزهایی که زیر بار سنگینی‌شان خم می‌شوی اما باز هم باید انجامشان دهی، چون راهِ دیگری نیست!. چیزهایی که تو را از درون مچاله می‌کنند اما تو از بیرون باید استوار بمانی! بهار لبخندی زد، به چشم های آرش زل زد برای آخرین بار، سپس رو برگرداند و رفت، و آرش همچنان همانجا ایستادن بود و از درون مچاله می‌شد...» #کتاب را بست و کنار گذاشت، افکارش اجازه نمی‌داد بیش از این بخواند، انگار زندگی حتی کتاب‌ها را هم برایش چون شمشیری کرده بود که هر ورقش زخمی بر روح و روانش می‌زد. چَشمانش را بست، سرمای خانه را بیشتر حس می‌کرد. اما یکباره حس کرد نیلوفر کنارش نشسته است و خانه دیگر سرد نیست، بوی غذا، بوی زندگی، بوی آغوش و بوی #عشق سراسر خانه را گرفته بود. سرش را برگرداند که صورتِ نیلوفر را دوباره ببیند اما از خواب بیدار شد... و باز هم خانه‌ای سرد و تاریک... #بلوط #بلوط_نوشت
داشتم با خودم فکر می‌کردم که حالا دلم می‌خواست کجا باشم؟ یهو دیدم تو بیابون‌های آمریکا در اوایلِ قرنِ بیستم هستم، کنارِ تام جود و تلاش‌هایش برای زندگی... بعد خودم رو در اتاقی دیدم که نوازنده‌ی ویلون‌سل می‌نوازد و فرشته‌ی مرگ گوشه‌ای نشسته است و با نوای زندگی بخشِ موسیقی زنده می‌شود... بعد از اون خودم رو تو جزیره‌ای دیدم با بچه هایی که برای زنده ماندن، تبدیل به قاتل‌هایی شدن و تمام معصومیت خویش رو فراموش کردن، نوجوانانی که مثل بزرگترها شده بودند...در مدت چند روز...! بعد از اون خودم رو بر بلندای بلندی‌های بادگیر دیدم و داستانِ عاشقانه اش و آدمهای زیر خاکش مرا به فکر فرو برد... و حالا که دارم می‌نویسم، به راستی، هر کتابی تجربه‌ی یک زندگیست... شاید زندگی ما زیاد جالب نبود! اما در کتاب‌ها می‌توان خیلی زیبا زیست، بارها و بارها... #بلوط #بلوط_نوشت #خوشه_های_خشم #توقف_در_مرگ #ارباب_مگس_ها #بلندی_های_بادگیر
دلم آرزوهامو می‌خواد اما حتی یادم نیست که آرزو‌هایم چه بودند :) تنها یک سایه‌ی تاریک مانده است یک سایه‌ از آرزوهایم با این حال میدانم آرزوهایم قشنگ بودند :) چون حالم قشنگ بود... نه مثلِ حالا... #بلوط_نوشت #بلوط
مسیح از بالای صلیب چه دید؟ همان حواریون و آشنایانی که به او #خیانت کرده بودند مسیح #یهودا را می‌دید که لبخند میزد لبخندی بخاطر سی سکه... مسیح از بالای صلیب نزدیک ترین ادمهای زندگی‌اش را می‌دید که نظاره می‌کنند، و خون، این عصاره‌ی زندگیِ بخش، از میخ های کوبیده بر دست و پاهایش چون باران بر زمین می‌ریخت، شاید خون چون بارانی بود که میخواست بشوید... چه را بشوید؟ خیانت را نامردی را و بی‌حیاییِ جماعتی که نظاره می‌کنند... و من حالا اینجای زندگی #مسیح وار بر صلیبِ زندگی دنیا را می‌بینم و چه مسیح وار به پوچ بودنِ تمام این زندگی رسیدم... و من حالا اینجای زندگی مسیح وار بر صلیبِ زندگی تو را می‌بینم که لبخند می‌زنی... #بلوط #بلوط_نوشت