داشتم با خودم فکر می‌کردم که حالا دلم می‌خواست کجا باشم؟ یهو دیدم تو بیابون‌های آمریکا در اوایلِ قرنِ بیستم هستم، کنارِ تام جود و تلاش‌هایش برای زندگی... بعد خودم رو در اتاقی دیدم که نوازنده‌ی ویلون‌سل می‌نوازد و فرشته‌ی مرگ گوشه‌ای نشسته است و با نوای زندگی بخشِ موسیقی زنده می‌شود... بعد از اون خودم رو تو جزیره‌ای دیدم با بچه هایی که برای زنده ماندن، تبدیل به قاتل‌هایی شدن و تمام معصومیت خویش رو فراموش کردن، نوجوانانی که مثل بزرگترها شده بودند...در مدت چند روز...! بعد از اون خودم رو بر بلندای بلندی‌های بادگیر دیدم و داستانِ عاشقانه اش و آدمهای زیر خاکش مرا به فکر فرو برد... و حالا که دارم می‌نویسم، به راستی، هر کتابی تجربه‌ی یک زندگیست... شاید زندگی ما زیاد جالب نبود! اما در کتاب‌ها می‌توان خیلی زیبا زیست، بارها و بارها... #بلوط #بلوط_نوشت #خوشه_های_خشم #توقف_در_مرگ #ارباب_مگس_ها #بلندی_های_بادگیر