نتایج یافت شده برای:
داستانک
این داستانک رو چند سال قبل نوشته بودم. تو تلگرام دیدمش:
زندگی نخواهی کرد
خندید و گفت: مگه میشه آدم یک نفر رو چند سال دوست داشته باشه و نتونه این رو بهش بگه؟
محسن که حالا برای اولین بار این همه جلو اومده بود و پر بود از استرس و اضطراب، آب دهنش رو قورت داد، نفسش رو نگه داشت و گفت: آره لیلا خانم من شما رو که میبینم خودم رو گم میکنم نمیدونم چرا اینطوره این مربوط به الان نیست از همون ترم اول و اولین دیدار من این حس رو دارم و البته خیلی هم دوستش دارم مثلِ، مثلِ... محسن همینجا سکوت کرد دلش می خواست در ادامه حرفش بگه، مثلِ دوست داشتن شما، اما نفسش یاری نداد و بیشتر از این توان سرهم کردن کلمات رو نداشت.
خودش رو بعد از ۶ ترم جلوی کسی می دید که هرگز جرات نکرده بود به این اندازه بهش نزدیک بشه، از ترس بود یا خجالت خودش هم نمی دونست فقط این حسِ دوست داشتن و تپیدن قلبش رو خیلی دوست داشت پر از لذت بود و ترس.
لیلا در حالی که کم کم لبخند از روی لبش محو و جاش رو به یه صورت جدی می داد با جدیت گفت: اما این درست نیست آقا محسن، راستش من توی رابطه ام و از رابطه ی خودم بسیار راضی هستم.
امیدوارم بتونید #عشق زندگیتون رو پیدا کنید. ببخشید. #خدانگهدار.
رنگ از صورت محسن پرید و چهره اش به رنگ لباس عروسی شد که تا لحظاتی قبل لیلا رو توی اون تصور میکرد؛ جزوه ای که با متن عاشقانه ی «این نامه رو لیلا فقط بخونه» مزین شده بود نقش بر زمین شد. و محسن تنها تونست با چشماش رفتن لیلا رو نظاره کنه.!
دستی از پشت محسن رو از توی جهنمی که توش فرو رفته بود بیرون کشید. محسن سرش رو برگردوند، احمد بود که از دور تمام اتفاقات رو دیده بود.
احمد که سیگاری به لب داشت با اون صدای خش دارش گفت: محسن؛ دیگه هیچوقت از ته دل زندگی نخواهی کرد…
#داستانک #بلوط_نوشت
چند روز قبل رفتم رستوران و کارمند اونجا موقع تسویه اشتباها مبلغ بیشتری از کارت من کشید.
مجبور شدن مبلغ اضاف رو بصورت نقد به من برگردونن، یکسری تراول پول بودن، با خودم گفتم حالا این پول های کاغذی رو چه کنم...
نوروز شد و بخشی از این دول قسمتِ خواهر زاده ها و برادر زاده ها شد...
یه تراول مونده بوده...
امروز دیدمش تو کنسول با خودم گفتم این قسمت کیست؟!؟! و تراول رو گذاشتم تو داشبورد...
عصر رفتم بیرون، رفتم جلوی کافه ای که اغلب اوقات میرم اونجا و سفارشِ یه کاپوچینو دادم...
منتظر آماده شدن سفارش بودم که پیرزنی اومد و سرش رو کرد تو سطل زباله و ناکام و مایوس به راه خودش سرگردان، ادامه داد...
دویدم تراول رو از داشبورد برداشتم...
با خودم گفتم قسمتِ این مادرِ مظلومه...
داشت میرفت
صداش زدم
مادر جان،
روشو برگردوند...
گفتم:
مادر این عیدی توست...
لبخند زد...
چروک های صورتش رنگ شادابی گرفت
انگار خدا بود هنگامی که آدمی را آفرید
همانقدر شاد و امیدوارم...
به همون لهجهی شیرینِ لری گفت:
دا کی تنه رسوند؟ (پسرم کی تو رو رسوند به من)
لبخند زدم و برگشت...
دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم
اما صدای دعاهای خیرش رو میشنیدم
و من هم لبهایم لبخند زد...
با خودم فکر کردم
گاهی با چیزهای کوچیک هم میشه شاد بود...
اگر شادی را تقسیم کنیم...
#داستانک #بلوط