چند روز قبل رفتم رستوران و کارمند اونجا موقع تسویه اشتباها مبلغ بیشتری از کارت من کشید. مجبور شدن مبلغ اضاف رو بصورت نقد به من برگردونن، یکسری تراول پول بودن، با خودم گفتم حالا این پول های کاغذی رو چه کنم... نوروز شد و بخشی از این دول قسمتِ خواهر زاده ها و برادر زاده ها شد... یه تراول مونده بوده... امروز دیدمش تو کنسول با خودم گفتم این قسمت کیست؟!؟! و تراول رو گذاشتم تو داشبورد... عصر رفتم بیرون، رفتم جلوی کافه ای که اغلب اوقات میرم اونجا و سفارشِ یه کاپوچینو دادم... منتظر آماده شدن سفارش بودم که پیرزنی اومد و سرش رو کرد تو سطل زباله و ناکام و مایوس به راه خودش سرگردان، ادامه داد... دویدم تراول رو از داشبورد برداشتم... با خودم گفتم قسمتِ این مادرِ مظلومه... داشت میرفت صداش زدم مادر جان، روشو برگردوند... گفتم: مادر این عیدی توست... لبخند زد... چروک های صورتش رنگ شادابی گرفت انگار خدا بود هنگامی که آدمی را آفرید همانقدر شاد و امیدوارم... به همون لهجه‌ی شیرینِ لری گفت: دا کی تنه رسوند؟ (پسرم کی تو رو رسوند به من) لبخند زدم و برگشت... دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم اما صدای دعاهای خیرش رو می‌شنیدم و من هم لبهایم لبخند زد... با خودم فکر کردم گاهی با چیزهای کوچیک هم میشه شاد بود... اگر شادی را تقسیم کنیم... #داستانک #بلوط