دارم به ذهنم فشار می آورم که چیزی بگوید اما انگار من سربازان یونانی هستم و تمامِ‌ من شهر تروا این دروازه باز نمی‌شود این راه گشوره نمی‌شود راهی به شهر خودم نمی یابم حالا به دنبال اینم اسبی را به فریب به درون شهرِ دلم بفرستم بلکه بتوانم راه نفوذی پیدا کنم و آن را فتح کنم... درد هایم زیاد شده است حالا انجای زندگی من هستم و من هستم و منی که نمی شناسم اصلا انگار یک چیزی در من در جای خودش نیست یک چیزِ ناشناس که نمیگذارد من آرام بگیرم نمی دانم این تقاص کدام گناه در کدام زندگیِ گذشته ام هست که در این تناسخ اینگونه مرا به در و دیوارِ زندگی می‌کوبد چنان که حالا گاهی فکر مرگ حالم را خوش می کند! #متن_نوشته #بلوط