گفتم: دلم می‌خواد بنویسم گفت: امشب؟ گفتم: آره گفت: راجب به چی؟ گفتم: نمی‌دونم و حالا هنوز هم نمی‌دانم نمی‌دانم چیست که در درونم میخواهد به بیرون پرتاب شود و مرا به نوشتن ترغیب می‌کند نمیدانم انگار دوست دارم تمامِ وجودم را بکشم بیرون و پرت کنم گوشه‌ای و فقط بگویم: بس کن، چه می‌خواهی از جانم دگر؟ اما نه انگار من در درونم اسیرم اسیری که در عذاب است اسیری که خواب را از او گرفته اند اسیری که تمامِ دوستانش را جلوی چَشمانش به گلوله بسته‌اند تمام باورهایش را! و حالا او را زنده گذاشته اند تا هر روز از سلولَش بیرون کشند و در گوشش زمزمه کنند که توهمه چیزت را از دست داده ای! مقاومت نکن! و باز این تنها مانده در دنیایِ زنده‌گانِ بی‌رحم می‌ماند و روزی دگر باز داستان همین است! و نمی‌دانم به راستی نمی‌دانم نمی‌دانم چیست در درونم که مرا نگه داشته است! چیزی جز درد نیست... درون درد و بیرون درد آه چه اَبر دردِ انسانِ مانندی شدم... نمی‌دانم... #بلوط