✨ یادگاری از روزی که عشق آمد... ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲... روزی بود که برای اولین‌بار پیامی از معین دریافت کردم — پیامی که ساده شروع شد، اما سرنوشت مرا تغییر داد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چند ماه بعد، همان مرد آرام و مهربان، همسرم شود... و فقط پنج ماه بعد، پدر فرزند درونم. حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم چطور تمام وجودم با او گره خورده؛ چطور صبح‌ها با نفسش بیدار می‌شوم و شب‌ها با لبخندش آرام. خیلی فکر کردم که چطور این آغاز را جشن بگیریم؛ تصمیم‌هایی هم گرفتیم، اما در دل می‌دانم *زیباترین جشنمان در آرامش و شادی روزهای آینده است.* می‌خواهم تلاش کنم تا زندگی‌مان رنگِ لبخند بگیرد… تا معین، از بودن با من خسته نشود، بلکه هر روز بیشتر حس آرامش کند. پست قبلی‌ام تلنگری بود تا خودم را در این رابطه بسنجَم — ببینم چقدر توانسته‌ام حال معین را خوب کنم، و کجاها می‌توانم بهتر باشم. می‌خواهم همه چیز را بنویسم — از حس‌هایم، از انتظارهایم، از عشق و حتی از اشتباه‌هایم — چون باور دارم هیچ چیز باارزش‌تر از تلاشی نیست که برای *عاشقانه‌تر زیستن* می‌کنیم. به امید روزی که عشق، رضایت و خوشبختی در تمام رابطه‌های اطرافمان جاری شود... و همه زن و شوهرها، مثل ما، طعم آرامش را در آغوش هم پیدا کنند. 💞 --- #عشق_من