ellaheh 🫶
آخرین بازید:
برای مشاهده وارد شوید
از عشق بنویسیم، از داشته هامون، از وفاداری، از زیبایی، از حال خوب کنارهم بودن، از شادی درونمون، از انرژی مثبت، از خوردن یک چایی داغ در کنار عزیزانمان...
گاهی اندوه، بیصدا میآید و در گوشهای از جان آدم خانه میکند؛
آنقدر آرام که شاید نفهمی از کجا شروع شد،
اما آنقدر عمیق که دیگر نتوانی بهسادگی از کنارش بگذری.
مدام از خودم میپرسم:
چرا ما آدمها اینهمه در دیدنِ نداشتهها تیزبینیم،
اما در برابرِ داشتههایمان اینهمه نابینا؟
چرا ذهن، بهجای آنکه پناهِ آرامش باشد،
پیوسته دست میگذارد روی زخمها،
روی کمبودها،
روی ترکهای ریز و درشتی که در روحمان افتاده است؟
انگار چشمها همیشه در جستوجوی بهانهای برای گریستناند؛
بهانهای کوچک،
برای فرو ریختنی بزرگ.
و هرچه سالها بیشتر بر شانهات مینشینند،
بیشتر میفهمی چرا بعضی آدمها به فراموشی پناه میبرند؛
به دود،
به مستی،
به هر چیزی که بتواند برای ساعتی کوتاه،
هیاهوی ذهن را خاموش کند.
گاهی بزرگتر شدن،
بیش از آنکه به معنای پختهتر شدن باشد،
به معنای سنگینتر شدنِ اندوههاست؛
و گاهی میرسی به جایی که دیگر هیچ چیز،
آنطور که باید،
دلت را روشن نمیکند.
اما با همهی اینها،
هنوز هم در من چیزی هست که تسلیمِ تاریکی نمیشود.
هنوز هم سعی میکنم از بازی با پریا،
از عطرِ غذا در آشپزخانه،
از غرق شدن در طراحیِ یک سایت،
از طعمِ سادهی یک وعدهی غذا،
تکهای از زندگی را نجات بدهم.
شاید هنرِ زیستن همین باشد؛
که میان اینهمه غم،
میان اینهمه خستگی و بیقراری،
باز هم بتوانی
ذرهای نور پیدا کنی،
و با دستهای لرزان،
آن را برای خودت نگه داری.
یه سری سیاه و سفیدا خوبن، مثل برف لای موهات!
مثل کلاویه های پیانو، مثل اون دوتا چشمات
مثل ترکیب یه شال سفید، با موهای مشکی فرفری
مثل یه آلبوم عکس قدیمی، که پره از عکسای بچگی
با تو رنگ دنیام چه قشنگه!
سیاه سفیده آره، همینشه که قشنگه
من شب تارمو تو هم شدی ماهمو
کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو
با تو رنگ دنیام چه قشنگه!
سیاه سفیده آره، همینشه که قشنگه
من شب تارمو تو هم شدی ماهمو
کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو
توی وضعیت سفیدم باهات،
متضاد منی ولی رفیقم باهات
من سیاهم و تو سفید فرقمون زیاد،
اما جالب اینه کاملا به هم میاد!
تیرگی من با روشنی تو
قشنگه، بعد شب تیره روشنی صبح
تو دلیل من برای بوندنی من دلیل تو
با تو رنگ دنیام چه قشنگه!
سیاه سفیده آره، همینشه که قشنگه
من شب تارمو تو هم شدی ماهمو
کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو
با تو رنگ دنیام چه قشنگه!
سیاه سفیده آره، همینشه که قشنگه
من شب تارمو تو هم شدی ماهمو
کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو
با تو رنگ دنیام چه قشنگه!
سیاه سفیده آره، همینشه که قشنگه
من شب تارمو تو هم شدی ماهمو
کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو
یک شب که کرونا گرفته بودم این آهنگ تا خود صبح تکرار پلی کردم و با هدفون گوش میدادم.......خاطرات عجیبن.
✨ **یک تمرین ساده اما فوقالعاده برای آرامش ذهن** ✨
گاهی ذهن ما درگیر افکار بیهوده و تکراری میشود. یکی از بهترین کارهایی که میتوان انجام داد این است که در همان لحظهها، **جملات مثبت را در ذهن خود مرور کنیم.**
🌱 **قدردانی را تمرین کن**
با خودت بگو:
🙏 «خداروشکر برای تمام نعمتهایی که در زندگی دارم.»
💪 **به خودت انرژی بده**
گاهی فقط چند جمله ساده میتواند حال درونت را عوض کند:
⭐ «من قوی هستم.»
⭐ «من توانمندم.»
⭐ «من زرنگ و باهوشم.»
⭐ «من میتوانم از پس هر چالشی بربیایم.»
❤️ **از خودت تشکر کن**
از تلاشها و قدمهایی که برداشتهای قدردانی کن:
👏 «ممنون از خودم که ادامه دادم.»
👏 «ممنون که برای بهتر شدن تلاش میکنم.»
🌟 وقتی این جملات مثبت را در ذهن خود تکرار میکنی، کمکم **حال درونت آرامتر، ذهنَت روشنتر و نگاهت به زندگی امیدوارتر میشود.**
یادت باشد:
✨ **ذهن ما همان جایی میرود که افکارمان میروند. پس بگذار مقصدش، جای روشنتری باشد.** ✨
گاهی در زندگی به نقطهای میرسی که با خودت میگویی: «بس است…» ✋
بس است از اینکه بگذاری حرفها، رفتارها و نگاههای دیگران آرامشت را به هم بزنند. از همان لحظه تصمیم میگیری سبکتر زندگی کنی؛ طوری که هیچ حرفی، هیچ طعنهای و هیچ رفتاری نتواند لبخندت را بدزدد 🙂✨
وقتی «شبهای برره» را میبینم 📺، بیشتر به این موضوع فکر میکنم. پشت آن همه خنده، یک نکته جالب هست: آدمهای برره چقدر راحت از کنار تیکهها و کنایههای هم رد میشوند 😄
انگار هیچ چیز آنقدر مهم نیست که حالشان را خراب کند. میخندند، میگذرانند و زندگی ادامه دارد 🎭
شاید قانون زیبای زندگی همین باشد؛
اینکه یاد بگیریم سبک باشیم 🌿
اینکه همیشه دلیلی برای خندیدن پیدا کنیم، حتی وقتی دنیا خیلی جدی به نظر میرسد 😌✨
و اجازه ندهیم غمها بیشتر از سهمشان در دل ما جا بگیرند 💫
شاید زندگی آنقدرها هم پیچیده نباشد…
شاید فقط باید بلد باشیم بیشتر بخندیم 😄 و کمتر دلگیر شویم 💛
شبها که خانه بویِ خواب میگیرد
و ماه، آرام پشتِ پنجره مینشیند،
کودکی کوچک هنوز
با خندههای شیطانش
پلکهای شب را میکشد.
اسباببازیها روی زمین پخشاند
و قصهها هنوز تمام نشدهاند؛
اما مادری هست
که خستگی را
در چینهای لبخندش پنهان میکند.
گاهی گریه،
گاهی خنده،
گاهی بیداریِ بیپایانِ نیمهشبها؛
و او
چشمهای سرخش را
با صبر میبندد
و دوباره باز میکند.
دستِ کوچکِ کودک
در انگشتان او گره خورده است
و همین
تمامِ دلیلِ بیدار ماندنِ دنیاست.
مادر میداند
این شیطنتهای کوچک
روزی خاطره میشوند؛
پس آرام میگوید:
«بیدار بمان ای شب،
من مادرم…
صبرم از خواب هم طولانیتر است.»
رسیدن آخرِ قصهست… 🏁
اما دلِ من همیشه
عاشقِ راه بوده… 🛤️❤️
عاشقِ شبهایی
که با خستگیِ شیرینِ تلاش 💪✨
به خواب میرسیدن… 🌙😴
عاشقِ آرزوهایی
که هنوز دور بودن… 🌌
اما امیدِ رسیدن بهشون
قلبمو روشن میکرد… 💫🔥
فهمیدم آدم
گاهی برای «داشتن» نمیجنگه… 🎯
برای زنده موندنِ حسِ خواستن
میجنگه… ❤️🔥🌱
امشب خیلی حالم خوبه دلم میخواد داد بزنم بگم دوستت دارم دنیا🥰
پریا هر شب دقیقاً وقتی همه میخوان بخوابن،
انگار یه دکمهی **پاورِ فوقسری** تو وجودش روشن میشه!
همین که ساعت میشه ۱۰،
چشمهاش مثل پنجره بانک موقع سرقت بازِ باز!
میگه: «من اصلاً، ابداً، هیچجوره خوابم نمیاد… »
ولی از ۱۰ به
بعد همونطور که بدنش از خستگی کج شده،
چشماش نیمه بستهست،
ولی با دو انگشت، پلکشو مثل درِ مغازه نگه میداره بالا!
و نق نق کنان و غر زنان شروع به بهم ریختن وسایل خونه میکنه تا ۱۲ شب و
۱۲ به بعد با وعده پارک و دیدن دخترخاله اش و بازی میخوابه ...
پریا جان، تو رسماً
«قهرمان جهانیِ مقاومت در برابر خواب»! 😄💜
من و پدرش از بچگی راس ۹ شب میخوابیدیم پریا به کی رفته نمیدونم🤨
در عاشقانهترین لحظههای زندگی، گاهی یک مرد تنها با صبر و آرامشش عشق را عمیقتر میسازد. وقتی زنش دلگیر است، بهانه میآورد، با ناراحتی دستوپنجه نرم میکند و گاهی کلافه و بیقرار به نظر میرسد، مردی که عاشقانه دوستش دارد، به جای دلخوری، با مهربانی بیشتری جلوهای از عشق را به نمایش میگذارد. او به جای پاسخ دادن به ناراحتیها، با چشمانی پر از محبت در کنار همسرش میایستد، گوش میدهد، صبوری میکند و اجازه میدهد لحظههای سخت در آغوش آرامش او کمرنگ شوند. چنین رفتاری نه تنها عاشقانه است، بلکه نشاندهنده عمق واقعی عشق و تعهد است.
خوشبحال من که همسری بسیار صبور و مهربان دارم.
@moein69
دل از نگاه تو آغاز شد، تمام من شدی
جهان نداشت اگر تو را، به جان من شدی
زمان میگذرد... آرام، بیآنکه بخواهد، اما با خودش چیزی را در دل من تغییر میدهد.
دیگر آنقدرها آسان نیست رها شدن از حسهایِ بد، انگار هر اندوهی مأمنی پیدا میکند در وجودم و ماندگار میشود.
هرچه سن بالاتر میرود، سبک شدن دل سختتر میشود؛ زخمی اگر بخورد، عمقش بیشتر است، و شادی… کوتاهتر، کمجانتر.
عجیب است این خصلتِ گذرِ عمر!
بزرگتر میشوی، اما نیرویی برای شاد بودن در خود نمییابی.
دلت میخواهد مثل همیشه بخندی، اما لبها فرمان نمیبرند،
و روح، مثل گلی که در سایه مانده باشد، آهسته پژمرده میشود.
گاهی میایستم و فکر میکنم دنیایِ بزرگترها چه فاصلهای دارد با دنیایِ کودکی…
آن دنیایِ روشن، که غمها زود میرفتند و شادی، ساده و عمیق بود.
آن روزها، یک آغوش، یک بازی، یا حتی یک نسیم کافی بود تا تمام دل را سرشار کند.
حالا اما... هر خوشی زود رنگ میبازد و هر ناراحتی، ردِ بلندش را بر جانم میگذارد.
آه، دلم تنگ شده برای خودِ کودکِ سادهام؛
برای خندههایی که بیدلیل بودند، اما از دلِ تمامِ هستی میجوشیدند.
دلم تنگ شده برای روزهایی که باور داشتم، شادی همیشه برمیگردد...
من هر لحظه در جستجوی توام شادی...🥹
نه خوابم میبرد امشب
نه بیداری مرا میخواهد.
میانِ پلکهای خستهام
شهریست از تردید
که چراغهایش
نه خاموش میشوند
نه روشن.
تنم در بستر است
اما روحم
در کوچههای بینامِ فکر
پرسه میزند.
نه شب پناه من است
نه صبح وعدهی رهایی؛
من ماندهام
میانِ خوابی که نمیآید
و بیداریای
که آرامم نمیگذارد.
چه سرگردانی عجیبیست
وقتی انسان
نه در خواب گم میشود
نه در بیداری پیدا.
:::
حتی نمیدونم این همه هجوم افکار از کجاست امشب....🫠🥺
دانی که چنگِ عقل زدن در جهان خطاست؟
پیری رسید و گفت: جوانی عجب بلاست🌺🏵
گوهر از سختی کشیدن، قیمتِ خود یافتست
ورنه سنگِ کوهسار از سنگِ ساحل کمتر است
شرح کوتاه:
صائب میگوید مروارید (گوهر) به این دلیل ارزشمند و زیباست که در دل صدف و زیر فشار، سختی کشیده است. در واقع، تفاوت یک سنگ معمولی با یک گوهر گرانبها در همین رنجهایی است که برای تکامل تحمل کردهاند.
✨ یادگاری از روزی که عشق آمد...
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲...
روزی بود که برای اولینبار پیامی از معین دریافت کردم — پیامی که ساده شروع شد، اما سرنوشت مرا تغییر داد.
هیچوقت فکر نمیکردم چند ماه بعد، همان مرد آرام و مهربان، همسرم شود... و فقط پنج ماه بعد، پدر فرزند درونم.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، میبینم چطور تمام وجودم با او گره خورده؛
چطور صبحها با نفسش بیدار میشوم و شبها با لبخندش آرام.
خیلی فکر کردم که چطور این آغاز را جشن بگیریم؛ تصمیمهایی هم گرفتیم،
اما در دل میدانم *زیباترین جشنمان در آرامش و شادی روزهای آینده است.*
میخواهم تلاش کنم تا زندگیمان رنگِ لبخند بگیرد… تا معین، از بودن با من خسته نشود، بلکه هر روز بیشتر حس آرامش کند.
پست قبلیام تلنگری بود تا خودم را در این رابطه بسنجَم — ببینم چقدر توانستهام حال معین را خوب کنم، و کجاها میتوانم بهتر باشم.
میخواهم همه چیز را بنویسم — از حسهایم، از انتظارهایم، از عشق و حتی از اشتباههایم — چون باور دارم هیچ چیز باارزشتر از تلاشی نیست که برای *عاشقانهتر زیستن* میکنیم.
به امید روزی که عشق، رضایت و خوشبختی در تمام رابطههای اطرافمان جاری شود...
و همه زن و شوهرها، مثل ما، طعم آرامش را در آغوش هم پیدا کنند. 💞
---
#عشق_من
گزارش مستند: «زن زندگی» از نگاه مردان (روایت نقلقولها)
در این گزارش، با مردانی از سنین ۲۵ تا ۵۵ سال گفتگو شده تا تصویری واقعی از انتظارات آنها ترسیم شود:
#### ۱. لنگرگاه آرامش (بخش روانی)
بسیاری از مردان معتقدند خانه باید جایی برای تخلیه استرسهای بیرون باشد، نه شروع یک جنگ جدید.
> * **سعید، ۳۴ ساله (کارمند):** «زن زندگی برای من یعنی کسی که وقتی در رو باز میکنم و وارد خونه میشم، حس کنم تمام خستگیهای اتوبان و ترافیک و رئیسم پشت در مونده. کسی که بلد باشه چطوری فضا رو آروم کنه، نه اینکه با اولین جمله، یه کوه استرس دیگه رو سرم خراب کنه.»
#### ۲. پذیرش و احترام به اقتدار
احترام لزوماً به معنای اطاعت نیست، بلکه به معنای دیدن تلاشهای مرد است.
> * **رضا، ۴۷ ساله (کاسب):** «مردها شاید زبونباز نباشن، اما خیلی نیاز دارن که احساس کنن توی چشم زنشون قهرمان هستن. زن زندگی یعنی کسی که غرور مردش رو جلوی بقیه یا حتی توی تنهایی نشکنه. وقتی بهم احترام میذاره، من توانم برای چرخوندن چرخ زندگی هزار برابر میشه.»
#### ۳. شریکِ روزهای سخت (تعهد مالی و معنوی)
در دنیای امروز، مردان به دنبال یک «همرزم» هستند، نه فقط یک مصرفکننده.
> * **امیر، ۲۸ ساله (فریلنسر):** «توقعم اینه که بفهمه زندگی یه کار تیمیه. زن زندگی کسیه که وقتی اوضاع مالیم بالا و پایین میشه، پا پس نکشه. نه اینکه فقط خرج کنه؛ بلکه بتونه با کم و زیاد بسازه و خودش هم برای رشد خونه ایده داشته باشه.»
#### ۴. آراستگی و انرژی مثبت (بخش ظاهری و روحی)
برخلاف تصور، منظور از زیبایی، عملهای جراحی سنگین نیست؛ بلکه نشاط و سلیقه است.
> * **بابک، ۴۱ ساله (مهندس):** «برای من زن زندگی یعنی زنی که به خودش اهمیت میده. نه اینکه همیشه آرایش غلیظ داشته باشه، نه؛ منظورم اون شادابی و لبخندشه. زنی که بلد باشه چطوری با یه سلیقهی ساده، محیط خونه رو گرم و دلنشین نگه داره.»
#### ۵. صداقت و فضای امن (اعتماد)
مردان از پنهانکاری یا چک شدن مداوم بیزارند و به دنبال شفافیت هستند.
> * **محمد، ۵۲ ساله (بازنشسته):** «بعد از این همه سال فهمیدم مهمترین چیز اینه که بتونی به زنت اعتماد کنی. زن زندگی یعنی کسی که وقتی چیزی میگه، خیالت راحت باشه که همون راسته. کسی که نه به من دروغ بگه، نه پشت سرم حرف بزنه. امنیت یعنی همین.»
#### ۶. استقلال فکری و شخصیت مستقل
مردان مدرن، زنانی را که تمام هویتشان در ازدواج خلاصه شده، خستهکننده میبینند.
> * **کیوان، ۳۱ ساله (پزشک):** «من دوست دارم زنم دنیای خودش رو داشته باشه. کتاب بخونه، هنر بلد باشه یا کار خودش رو داشته باشه. زن زندگی باید حرفی برای گفتن داشته باشه تا من از همصحبتی باهاش لذت ببرم، نه اینکه فقط منتظر بمونه من بیام تا حوصلهش سر نره.»
---
### جمعبندی نهایی از دیدگاه مصاحبهشوندهها:
اگر بخواهیم این مصاحبهها را در یک جمله خلاصه کنیم، اکثر مردان به دنبال **«رفیقی»** هستند که در عین حفظ ظرافت و زنانگی، درکی عمیق از واقعیتهای زندگی داشته باشد و بتواند در طوفانهای زندگی، کنار آنها بماند.
#عشق_من
راه کوتاه نبود،
اما قدمهایم را
با ایمانِ دل برداشتم.
هر صبح
از میانِ شک و خستگی گذشتم
و فهمیدم
آفتاب
همیشه پشتِ همان ثانیهای است
که خیال میکنی دیگر نمیتوانی.
تلاش،
نامِ دیگرِ ادامه دادن است؛
نامِ دستی که
حتی در تاریکترین لحظهها
طناب امید را رها نمیکند.
من یاد گرفتهام
قلهها
نه با جهش،
که با هزار گامِ کوچکِ خسته
فتح میشوند.
و هر بار که برمیگردم
به مسیری که آمدهام،
میبینم
سختیها
نه سنگِ پیشِ پا،
که پلههای صعودم بودند.
هوالنور
در گذر شب هایی که پریا اصلا نمیخوابید و چشمم به ساعت داخل سالن بود که بگذرد فقط یک چیز به ذهنم می آمد که خدایا آیا این روزها میگذره....به عالم و آدم گلایه میکردم که بچه داری سخته...در اصل شب زنده داری به مدت ۶ ماه داشت کم کم منو از پا در میاورد..گاهی آرزوی مرگ میکردم...و حالا بلاخره شب زنده داری گذشت و تموم شد ....با اینکه چند ماهی بیشتر نیست که شبا میخوابیم...ولی باورم نمیشه چطور من ۶ ماه تمام تا خود صبح پریا در بغلم میگرفتم و راه میبردم تا صبح خواهرم برسم و ۳ ساعت بخوابم ....فقط باید مادر باشی که بفهمی خیلی کارهای غیرممکن در زمان مادر شدن میتونی انجام بدی....
در اصل به نظرم انگیزه خیلی مهمه...یک مادر با تمام توان برای بزرگ کردن بچه اش تلاش میکنه برای همین تا پای جون هست...کاش بقیه خواسته های زندگیم هم مثل مراقبت از پریا انگیزه ام بالا بود و غیر ممکن ها ، ممکن میکردم....🦋🪷