زمان می‌گذرد... آرام، بی‌آنکه بخواهد، اما با خودش چیزی را در دل من تغییر می‌دهد. دیگر آن‌قدرها آسان نیست رها شدن از حس‌هایِ بد، انگار هر اندوهی مأمنی پیدا می‌کند در وجودم و ماندگار می‌شود. هرچه سن بالاتر می‌رود، سبک شدن دل سخت‌تر می‌شود؛ زخمی اگر بخورد، عمقش بیشتر است، و شادی… کوتاه‌تر، کم‌جان‌تر. عجیب است این خصلتِ گذرِ عمر! بزرگ‌تر می‌شوی، اما نیرویی برای شاد بودن در خود نمی‌یابی. دلت می‌خواهد مثل همیشه بخندی، اما لب‌ها فرمان نمی‌برند، و روح، مثل گلی که در سایه مانده باشد، آهسته پژمرده می‌شود. گاهی می‌ایستم و فکر می‌کنم دنیایِ بزرگ‌ترها چه فاصله‌ای دارد با دنیایِ کودکی… آن دنیایِ روشن، که غم‌ها زود می‌رفتند و شادی، ساده و عمیق بود. آن روزها، یک آغوش، یک بازی، یا حتی یک نسیم کافی بود تا تمام دل را سرشار کند. حالا اما... هر خوشی زود رنگ می‌بازد و هر ناراحتی، ردِ بلندش را بر جانم می‌گذارد. آه، دلم تنگ شده برای خودِ کودکِ ساده‌ام؛ برای خنده‌هایی که بی‌دلیل بودند، اما از دلِ تمامِ هستی می‌جوشیدند. دلم تنگ شده برای روزهایی که باور داشتم، شادی همیشه برمی‌گردد... من هر لحظه در جستجوی توام شادی...🥹