نه خوابم میبرد امشب
نه بیداری مرا میخواهد.
میانِ پلکهای خستهام
شهریست از تردید
که چراغهایش
نه خاموش میشوند
نه روشن.
تنم در بستر است
اما روحم
در کوچههای بینامِ فکر
پرسه میزند.
نه شب پناه من است
نه صبح وعدهی رهایی؛
من ماندهام
میانِ خوابی که نمیآید
و بیداریای
که آرامم نمیگذارد.
چه سرگردانی عجیبیست
وقتی انسان
نه در خواب گم میشود
نه در بیداری پیدا.
:::
حتی نمیدونم این همه هجوم افکار از کجاست امشب....🫠🥺