گاهی اندوه، بیصدا میآید و در گوشهای از جان آدم خانه میکند؛
آنقدر آرام که شاید نفهمی از کجا شروع شد،
اما آنقدر عمیق که دیگر نتوانی بهسادگی از کنارش بگذری.
مدام از خودم میپرسم:
چرا ما آدمها اینهمه در دیدنِ نداشتهها تیزبینیم،
اما در برابرِ داشتههایمان اینهمه نابینا؟
چرا ذهن، بهجای آنکه پناهِ آرامش باشد،
پیوسته دست میگذارد روی زخمها،
روی کمبودها،
روی ترکهای ریز و درشتی که در روحمان افتاده است؟
انگار چشمها همیشه در جستوجوی بهانهای برای گریستناند؛
بهانهای کوچک،
برای فرو ریختنی بزرگ.
و هرچه سالها بیشتر بر شانهات مینشینند،
بیشتر میفهمی چرا بعضی آدمها به فراموشی پناه میبرند؛
به دود،
به مستی،
به هر چیزی که بتواند برای ساعتی کوتاه،
هیاهوی ذهن را خاموش کند.
گاهی بزرگتر شدن،
بیش از آنکه به معنای پختهتر شدن باشد،
به معنای سنگینتر شدنِ اندوههاست؛
و گاهی میرسی به جایی که دیگر هیچ چیز،
آنطور که باید،
دلت را روشن نمیکند.
اما با همهی اینها،
هنوز هم در من چیزی هست که تسلیمِ تاریکی نمیشود.
هنوز هم سعی میکنم از بازی با پریا،
از عطرِ غذا در آشپزخانه،
از غرق شدن در طراحیِ یک سایت،
از طعمِ سادهی یک وعدهی غذا،
تکهای از زندگی را نجات بدهم.
شاید هنرِ زیستن همین باشد؛
که میان اینهمه غم،
میان اینهمه خستگی و بیقراری،
باز هم بتوانی
ذرهای نور پیدا کنی،
و با دستهای لرزان،
آن را برای خودت نگه داری.