شب‌ها که خانه بویِ خواب می‌گیرد و ماه، آرام پشتِ پنجره می‌نشیند، کودکی کوچک هنوز با خنده‌های شیطانش پلک‌های شب را می‌کشد. اسباب‌بازی‌ها روی زمین پخش‌اند و قصه‌ها هنوز تمام نشده‌اند؛ اما مادری هست که خستگی را در چین‌های لبخندش پنهان می‌کند. گاهی گریه، گاهی خنده، گاهی بیداریِ بی‌پایانِ نیمه‌شب‌ها؛ و او چشم‌های سرخش را با صبر می‌بندد و دوباره باز می‌کند. دستِ کوچکِ کودک در انگشتان او گره خورده است و همین تمامِ دلیلِ بیدار ماندنِ دنیاست. مادر می‌داند این شیطنت‌های کوچک روزی خاطره می‌شوند؛ پس آرام می‌گوید: «بیدار بمان ای شب، من مادرم… صبرم از خواب هم طولانی‌تر است.»