داشتم پستی رو درمورد خودکشی میخوندم یادم افتاد وقتی هفده ساله بودم تقریبا یه دختر خانوم نازی که میشناختمش خودکشی کرد و طریقه خودکشیش ایمجوری بود که از چند ماه پیش کم کم موارد رو دونه دونه اماده کرده بود و قبل خودکشی رفته بود حموم و همه چیزو اماده کرده بود و به رحمت خدا رفت همیشه با خودم میگفتم غمش چی مگه میتونست باشه که چنننند ماه مستمر حتی یک روز هم پشیمون نشد بعد ها و مخصوصا الان فهمیدم مهم اندازه غم نیست مهم نبود حتی ذره ای امیده امید به هر چیزی یا هر کسی به عنوان یه ادمی که دوست فلان فامیل اون شخص بودم بارها غصه خوردم که کاش یکی بود یکی که کنارش میبود نمیدونم شاید نقطه ای امید براش میساخت خواستم بگم که اگه دور و برمون کسی هست بیشتر مواظبش باشیم یا اگه خودمون حالمون بده تا امید مون تموم نشده برا خودمون تلاش کنیم ....