ما جوانیم ولی عشق به سامان نرسید
بوسهای بر لب و پیشانی و مژگان نرسید
عاشقان، شاهِ جهان، ماهِ دو عالَم شدهاند
لحظهای، ذرهای از عشق به مستان نرسید
چشمِ یعقوب که روشن نشد از دیدارت
خبرت گنجِ جهان است به کنعان نرسید
عشق دین بوده و دین عشق، ولی حیف! دریغ!
کافری بودم و این قصه به ایمان نرسید
خسرو با جامهای از عشق، به معراج آمد
تکهای وصلهای از عشق به عریان نرسید
هر چه من در طلبت آیه و قرآن خواندم
سخن و خواهش و درخواست به یزدان نرسید
من برای دلِ تو ظرفِ محبت بودم
رویشِ دانهای از مِهر به گلدان نرسید
مویِ آشفتهی تو خاطرِ جمع است مرا
سَرَم هرگز به سرِ زلف پریشان نرسید...
قلبِ صهبا مَثَل و قصهی مامِ وطن است
بحثِ آزادگی و عشق، به ایران نرسید
زندگی کردنِ من لذّتِ بودن با توست
جمع شد شعر ولی عشق به پایان نرسید...
[صهبای نزدیکِ دورم]