serendipity 🪷


چو تخته‌پاره بر موج، رها رها رها من...
وقتی مریض شدم توقع داشتم همه حواسشون فقط به من باشه! ولی بعد فهمیدم آدما باید زندگی خودشون رو بکنن و اگه شد و دوست‌داشتن گاهی کنارم باشن. کنارم باشن و بی‌حوصله باشن، کنارم باشن و دعوا کنن، کنارم باشن و شاد باشن، کنارم باشن و زندگی معمولی‌شون رو بکنن، کنارم باشن.‌..همین که گاهی باشن بسه. - جهان با من برقص؛ سروش صحت
« یحیی! زن‌های غمگین از ابتدا غمگین نبودند؛ یک زن را، دو چیز غمگین می‌کند مردی که دوستش دارد، و وطنی که بر او ظلم می‌کند»
و سلام بر کسانی که وقتی از زندگی دست کشیده بودیم، بی منت برای ما صبر کردند تا دوباره به زندگی برگردیم.
گفتند بندگی چیست؟ گفت : خدایت آزاد آفرید، آزاد باش. #ابوسعید_ابوالخیر
ما جوانیم ولی عشق به سامان نرسید بوسه‌ای بر لب و پیشانی و مژگان نرسید عاشقان، شاهِ جهان، ماهِ دو عالَم شده‌اند لحظه‌ای، ذره‌ای از عشق به مستان نرسید چشمِ یعقوب که روشن نشد از دیدارت خبرت گنجِ جهان است به کنعان نرسید عشق دین بوده و دین عشق، ولی حیف! دریغ! کافری بودم و این قصه به ایمان نرسید خسرو با جامه‌ای از عشق، به معراج آمد تکه‌ای وصله‌ای از عشق به عریان نرسید هر چه من در طلبت آیه و قرآن خواندم سخن و خواهش و درخواست به یزدان نرسید من برای دلِ تو ظرفِ محبت بودم رویشِ دانه‌ای از مِهر به گلدان نرسید مویِ آشفته‌ی تو خاطرِ جمع است مرا سَرَم هرگز به سرِ زلف پریشان نرسید... قلبِ صهبا مَثَل و قصه‌ی مامِ وطن است بحثِ آزادگی و عشق، به ایران نرسید زندگی کردنِ من لذّتِ بودن با توست جمع شد شعر ولی عشق به پایان نرسید... [صهبای نزدیک‌ِ دورم]
خرد تا به زنان می‌رسد نامش مکر می‌شود، نه؟ و مکر تا به مردان برسد نامِ عقل می‌گیرد. [بهرام‌بیضائی]
روزی کسی در زندگیِ تو قرار می‌گیرد و به تو می‌فهماند چرا در تمام این سال‌ها، کنار کسی دیگر دوام نیاوردی.
دوتا آدم هیچوقت به زندگی برنمی‌گردن یکی زنی که از عشق برگشته، یکی مردی که از جنگ.
قدر هر چیزی رو ندونی، دنیا یه سیلی محکم بهت میزنه و ازت پسش میگیره، با بی‌رحمی تمام؛ بعد از اون دیگه خودت باید بدویی دنبالش، اونقد بدویی تا یه نسخه ضعیف‌ترش رو شاید پیدا کنی و تازه میدونی جالبترش کجاست؟ اینکه باز هم قدرش رو نمیدونی و باز هم از دست میدیش. اونقدر تو صورتت میخوره و ازت پس گرفته میشه تا تهش مجبور بشی با چیزی که حتی تصورش نمیکردی هم ادامه بدی و قانع باشی.
نازلی سخن نگفت، سر افراز دندان خشم بر جگر خسته بست رفت... + نازلی ! سخن بگو! نازلی سخن نگفت چو خورشید از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت. نازلی سخن نگفت نازلی ستاره بود: یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت. نازلی سخن نگفت نازلی بنفشه بود: گل داد و مژده داد: زمستان شکست! و رفت… [احمد‌ شاملو]
برای تو، برای چشمهایت، برای من، برای دردهایم، برای ما، برای اینهمه تنهایی، ای کاش خدا کاری کند...
گفت: چشم‌های زیبایی داری، کاش هیچگاه رد غم را به خودشان نبینند. گفتم: چشم‌های زیبا غم‌های زیبایی هم دارند.
ولی توی دنیا هیچی بدتر از دلزدگی از چیزایی که یه روزی عاشقشون بودی نیست.
عشق می‌ورزم و امّید، که این فَنِّ شریف چون هنرهایِ دگر، موجب حِرمان نشود... [حافظ]
و کاش، وقتی ابر غم به گلوی کوچکت می‌رسد، از یاد نبری شانه‌ای در کار نیست. و بهتر است بپذیری، همیشه قرار است در آغوش باد گریه کنی؛ زیرا رنج تنهاست، و رنجور، تنهاتر.
گفتمش دل بردی از ما، جان من مقصد کجاست؟ گفت عاشق را نشاید پرس و جو، با ما بیا...
دیر است گالیا! هنگام بوسه و غزلِ عاشقانه نیست، هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان؛ هنگام رهاییِ لب‌ها و دست‌هاست. عصیان زندگیست. [هوشنگ ابتهاج]