نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت...
+ نازلی ! سخن بگو!
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت.
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت.
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت…
[احمد شاملو]